...
شاید
بشود
که
دوباره
برخاست
...
دوباره
دوباره
...
و
دوباره
شاید
...
این داستانها
داستان پری ها را
چه کسی باور می کند؟
داستان مریم های پرپر؟
محبوبه های شب بی عطر؟
نیلوفران بسته ی خاموش؟
و
داستان سایه های ساکت را؟
چه کسی باور می کند؟
سادگی شان را
پاکی شان را
و نجابت شان را
EL AMOR
El amor deberia ser una realidad
en nuestra existencia,no solo un sueno o el tema de unos versos..
es un termino que ha de cobrar vida,y nunca es demasiado tarde para experimentar el amor
por primera vez
osho
؟
...
در ابتدای راهیم
یا انتها؟
هر چه هست
میانه نیستیم
...
این یعنی عشق؟
چگونه است
که من از منظر "تو"
اینگونه پاک وبی غشم!
"این یعنی عشق"؟
چگونه است
به من که می رسی
همه عالم در کنار "تو" چشم می شوند!
و سکوت و نگاه,
"این یعنی عشق"؟
چگونه است
که "نه"
در واژه نامه ی "تو"با من نیست!
"این یعنی عشق"؟
چگونه است
همه چیز "هیچ" می شود
در مقابل من!
(تو می گویی)
"این یعنی عشق"؟
چگونه است
"تو"سالهاست که اینجایی
و من هنوز
بی گناه ترین آدم زمینم!
از منظر "تو"
"این یعنی عشق"؟
!!!
اوکا
اتفاق
نشسته ام
و فکر می کنم...
چای نیمه خورده ام در انتظار من,
"تو"
درون ذهن من به رفت و آمدی
لابه لای لایه های فکر من
اغتشاش مبهمی گام می زند
گویی با باری از نامها و یادها
اتفاق پشت اتفاق
هی رقم می زند
بدون فاصله...
و من هنوز
گیج وگنگ و مبهمم
چه سرعتی!
"تو"
در این کشاش و شلوغی و ازدحام
هنوز در منی
بی صدا
گاه گاهی نگاه
گویی بخشی از منی
...
چای نیمه خورده ام ناامید می شود
و من همچنان فکر می کنم
فکر می کنم
که این صدای گامهای کیست
که در درون لایه های ذهن من
هی اتفاق پشت اتفاق
رقم می زند!
استانبول
اینجا در استانبول
تنها "بند" من به "ماندن "
مرغ های دریایی اند
بر فراز شهر
آنها که
تا لب پنجره ی اتاقت کوتاه پرواز می کنند!
و آنها که
رمز عبور شب را
به هزاران باج از جغدان به ودیعه گرفته اند!
اینجا در استانبول.....
بار هستی
در تنگنای زمان
به دام افتاده ایم
در تنگنای هستی
و خاطرات بی گناه کودکی مان
به جور می کشد بار سنگین هستی مان را
آهسته و نفس زنان...
تا به کی آیا
بودنمان را باید باشیم؟
درین کوره راه گنگ و مبهم...
درتنگنای جسم،
به دام افتاده ایم
در تنگنای حسرت مدام
و هیچ روزنی برای ''عبور'' نیست
حتی
''عشق''
مارا یاری نیست،
این چه فضاحتی ست دراین زمان؟!
دراین زمان که تنها
خاطرات بی گناه کودکی مان
به جور می کشد بار سنگین هستی مان را
آهسته و نفس زنان...
به یادی خوش و دور
بارقه ای
برای کشیدن این بار
چند صباح دیگر تا رهایی باقی مانده آیا؟
← صفحه بعد
نظرات ()

